زیارتتـــــــــــــــــان قبــــــــــــــــــــول !!!
غضنفر باز هم هوای کربلا بسرش زده ! بعد از چند سال برای بار دوم . . .
می خواد بره پابوس امام حسین (ع) . زبیده که حالا چهار بار رفته دلش
لک زده . اما این بار ماه صفره و موقع اربعین حسینی بایستی کربلا باشند
. چه سعادتی ! هنگام عزیمت ، زبیده به غضنفر سفارش کرد که وصیت
نامه ات بنویس . آخه این روزها که آمریکائی ها از عراق رفتند ، خیلی
بمب گذاری میشه ، ممکنه زبونم لال شهید بشی ! غضنفر با خنده گفت :
خیالت راحت باشه ، در قالب خانوادگی ما شهید هنوز معنی نشده !
۸ سال جنگ ما بلد نبودیم شهید بشیم ! همین حالا شهید می شیم ؟ !
پس از تهیه مقدمات بهمراه یکدستگاه اتوبوس در معیت کاروان بوشهریها و
تنگسیرها و دشتی ها، راهی کربلا شدند وبعد از ساعتها که جاده های
خسته رو بلعیده و از خرمشهر گذشتند ، به مرز شلمچه رسیدند . غضنفر در
سفر قبلی ، با هواپیما به کربلا و نجف رفته بود . او حالا در سرزمین شلمچه
که محل شهادت خیل عظیمی از رزمندگان جنگ ایران و عراق می باشد ،
دلش مور مورک می کند ! یادش مییاد که ایام نوروز جوانان مشتاق شهرها
برای میثاق با شهدا ، دسته دسته با اشک و آه و خواندن چاووشی میاند
شلمچه . تبلیغ تلویزیون ، و دیدن چهره های معصوم دانشجویان شهرهای
مختلف باو نوید دیدن یک سمفونی غمبار در ریتم آهنگ های آهنگرانی میداد
آرزو داشت همه این چیزها را در این سرمای سوزناک اینجا ببیند ! نیمه
شب رسیدند . اونا رو توی حسینیه شهدا که یک سالن بزرگ بود جا دادند .
بلافاصله شش اتوبوس دیگه از کاروان شهرهای مختلف کشور ، اضافه
شدند تا همگی در این حسینیه استراحت کنند و صبح پس از صرف صبحانه
و هنگامیکه مرزبانان عراقی کار اداری خود رو شروع می کنند ، بطرف مرز که
حدود دو کیلومتر فاصله داشت حرکت کنند . اما چه شبی بود برای غضنفر و
همراهان !!! در این سرمای سوزناک ، تنها وسیله گرم کننده یک پتوی نازک
و چند بخاری بود . نیمه شب برق قطع شد . هوا بشدت سرد و نم نم
بارانی باریده ، صدای سرفه های اونای که قلیانی و یا سیگاری بودند و آه
وناله زنان و پیران ، یک سمفونی دهشتناک در اعماق قبرستانی پرت ،
تداعی می کرد ! دستشویی ها پانصد متر تا حسینیه فاصله داشت ، نم نم
باران این فاصله رو بشدت گل آِلود کرده بود . چهارصد نفر مسافر در واپسین
دم خروس خوان سحر ، بسوی مستراح ها هجوم آوردند . برق قطع بود و
لاجرم کسی نمی دانست این توالت خواهران ! یا برادرانه ! همه قاطی ، آب
هم بدلیل قطع برق و خاموشی موتور پمپ ها قطع شده بود . غضنفر کنجکاو
شده و شعارهای بزرگ را می خواند : بر شهید بی سر صلوات ، اینجا با
وضو راه بروید ، شهدا نور چشم ما هستند .. . . . . چیزی دیگه پیدا نبود
فقط ستونهایی مانند اشباح در هم برهم درست مثل اجساد بی سر !
ساعت چهار صبح شده ، بعضی ها لیز می خورند و درتاریکی می افتند ،
بی خوابی و سرما همه رو کلافه کرده بود . صدای ممتد آژیر شکم ها و ناله
پیرها و قاطی شدن مرد و زن نامحرم ! بوی تعفن توالت ها ، محشری
درست شده بود . غضنفر حلال حرومی نکرده و غرغر کنان خود رو به زبیده
رساند و رفت زیر پتو وپاها رو جمع کرد توی شکمش ! می لرزید . زبیده با
با شوق گفت : غضنفر جان برو گوشه حسینیه نماز جماعت بر پاست !
برو کربلایی اجر ببر . غضنفر غرید : نماز جماعت تو سرشون بخوره ! توی سر
تمام کسانیکه که دهانشون پاره میکنن و مرتب هی از شلمچه
وخاک اون مدیحه سرایی می کنن . مرده شور برده ها ایطوری ارج شهید
می ذارن ؟ آب نبود طهارت بگیریم ، همه زندگیم نجس کردم برق نبود سوراخ
مستراح ببینی ! با نامحرما قاطی شده بودیم ، واپیچه جونشون . . . . . . . .
خلاصه صبح شده و آفتاب بر آمد و روسیاهی شب برای آدمهای کلاش ماند!
صبح زود از مرز وارد عراق شدند و بسوی نجف حرکت کردند . در نجف اشرف
به زیارت مرقد اسطوره انسانیت ، یعنی مولا علی رفت . در سه روز اقامت
خود در نجف بهمراه یاران به مساجد سهله و حنانه ونیز به زیارت قبور مسلم
و کمیل و مختار ثقفی رفت و در مسجد بزرگ کوفه در حیرت وشکر بود .
در محلهایی که پیامبران الهی مثل ابراهیم و ادریس و عیس و موسی و نیز
ائمه ، نماز گزارده بودند ، توقفی معنوی نمو د . محل قضاوت امام علی و
دکه های مختلف و تنوری که جوشید و کشتی نوح را بر سینه خود ، حمل
نمود . بعد محراب مولا علی و محل ضربت خوردن او در مسجد کوفه و منزل
مولا و اطاقهای گلی حسنین (ع) . . . . آنگاه به قبرستان دارالسلام که
می گفتند بزرگترین قبرستان جهانه رفته و پس از زیارت قبور دو پیامبر بنام
هود و صالح (ع) بر مزار رئیس علی دلواری ، فاتحه ای قرائت نمود . . . .
![]()
وقتی اتوبوس اونا به کربلا می رفت ، دسته های پیاده از پیر و جوان و کودک
عراقی رو می دید که با علم سیاه و قرمز و بعضی بهمراه یک گوسفند در
حین عزیمت از شهرها و روستاهای خود به سوی کربلا هستند تا روز اربعین
اونجا باشند . اغلب می لنگیدند و پاها تاول زده و دمپایی ها پاره و مندرس !
شبانه روز در راه بودند و در کنار جاده ها محل هایی بنام (موکب) توسط
خیرین احداث شده و از اونا با چای و شربت و نهار و شام ، پذیرایی می شد
در کربلا جای سوزن انداختن هم نبود . بیست میلیون زایر در یک شهر !!
بعد از دو روز که غضنفر سوغاتی هاش خرید تصمیم گرفت به بین الحرمین
بره و حرم امام حسین و حضرت عباس رو زیارت کنه که اولی بدلیل ازدحام
ناکام شد و دومی کمی خلوت تر ، جمعیت انبوهی بسوی ضریح در حرکت
بودند که ناگهان یکی از اعراب فریاد زد : لبیک یا عباس . . . . در این موقع
اعراب جوگیر شدند و فریاد می زدند لبیک یا عباس و کاری نداشتند چه
کسی له میشه . بطور وحشتناکی با شعار بسوی ضریح حمله بردند که
خود رو باون برسونند و چفیه ها رو روی اون بکشند . بدن ضعیف غضنفر
مثل یک تیکه گوشت بین دستها و تنه های قوی اعراب می چرخید . او
نفس های آخر می کشید و مطمئن بود اگر همینطور اونو بسوی ضریح ببرند
اونجا له میشه . فریاد می کشید : عباس توی سرتون بخوره خفه شدم
صدایش هیچ جا نمی رسید وانگهی کسی فارسی هم بلد نبود . بیادش
آمد که مادر مرحومش همیشه می گفت در مواقع سخت از قمر بنی هاشم
کمک بخواهید تا التجا کنه ! فریاد کشید : یا حضرت عباس مرا نجات بده قول
میدم دیگه بزیارتت نیام ! میدونم آدم گناهکاری هسم و از من بدت میاد .
گویا معجزه شد موجی انسانی ، اونو به یک طرف پرت کرد و او آزاد شد ! . . .
یادش رفت کفش هایش بردارد ، تا هتل وحشت زده با پای برهنه دوید !
خسته و کوفته لاشه خود رو روی تخت ولو کرد وبه نقطه نامعلومی خیره شد !
![]()
بعد از سه روز ، غضنفر بهمراه کاروان زیارتی خود ، بسوی بغداد عزیمت
نمودند و امام دهم و یازدهم رو در سامرا که محل غیبت امام زمان بود زیارت
نمودند . و بعد به کاظمین رفتند تا مرقد حضرت موسی کاظم و نوه اش ،
امام جواد رو زیارت کنند . شب در هتلی کنار مرقد اسکان یافتند و بعد
از۹ روز گشت و گذار در شهرهای عراق ، بالاخره در یک بعد از ظهر سرد و
سوزنده وارد مرز شدند . بدلیل امنیتی و با توجه به اسکورت اتوبوس آنان ،
توسط تیم های گشت عراقی ، ۵ دستگاه اتوبوس از مسافران ایرانی نیز با
اونا بودند و غضنفر و زبیده در اتوبوسی بودند که زودتر از اتوبوس شیرازیها
ویزدی ها و کرمانی ها و تهرانی ها ، به مرز رسید . او خوشحال که زودتر
بداخل گمرک میره و وطن را می بینه ! مرزبان عراقی سعی می کرد در ظاهر
نظم را رعایت کند اما در باطن دوست داشت مسافران ایرانی که حالا همگی
خسته و کوفته بودند ، باهم بجنگند واو کمی بخنده ! نیمی از مسافرین
بوشهری از درب آهنی گمرک مرزی با صفی منظم ، بداخل رفتند . کشیدن
چمدانها و بار وبنه مسافرین که حالا مملو از سوغات ( بیشتر اسباب بازی
های چینی و یک بار مصرف و مهر و تسبیح و علم ) بود ، بروی زمین توسط
پیر زنها و پیرمردها دیدنی و رقت بار بود ! بمحض اینکه نوبت غضنفر بدشانس
رسید، رئیس کاروان بوشهری ها جهت انجام کارهای گمرکی وارد مرز شد ،
ناگهان مسئول کاروان شیرازی ها که اساسا" بر نمی تافت این سوخته
چهره های بندری قبل از شیرازی ها ، بداخل گمرک برند ، و مردی تنومند و
خشن بود ، موقعیت رو غنیمت شمرد و دستهایش رو روی گلوی نحیف
غضنفر گذاشت و گفت : دیگه بسه ! حالا شیرازیها ! کاکو تو بیا برو ، حاج
مسلم توبیا برو ، حاج مجید تو بیا برو . . . . . . نفس های غضنفر تقریبا"
داشت قطع میشد و در هیاهوی شلوغی مسافرین فقط صدای استغاثه
زبیده ، این یار همیشگی خود رو می شنید که فریاد می زد : نامردا شوهرم
کشتین دستهات رو گلو غضنفر بردار ، داره می میره ! . .ناگهان به غیرت
یکی از مسافرین بوشهری که اهل تنگسیر بود و آخر صف ایستاده بود برخورد
و با هجومی جانانه بسوی مسئول کاروان شیرازی ها ، باهم گلاویز شدند
و درمیان گرد و غبار و نثار بد و بیراه ! غضنفر و زبیده موقعیت را غنیمت ---
شمرده و از زیر دست اونا ، از درب آهنی گمرک عراق گذشتند ! چمدانهای
سنگین با خود می کشیدند ، درست مثل مورچه ضعیفی که هسته خرما
بدهان داره ! می خواستند هر چه زودتر خود رو به اتوبوسی که منتظرشان
بود برسانند ، ناگهان قیافه مزربان عراقی رو دیدندکه از دعوای تنگسیرها
و شیرازی ها بوجد آمده بود ! این عراقی که سبیل های صدامی خشنی
داشت با تمسخر و فارسی شکسته ای و لبخندی موذیانه به غضنفر و زبیده
که از خستگی و سرما می لرزیدند گفت : زیارتتان قبول ! زبیده با عصبانیت
جواب داد : مرگ بر آمریکا ! عراقی گفت : زیارتتان خیلی قبول ! زبیده جواب
داد مرگ بر فرانسه و انگلیس و آلمان و و و و عراقی از خنده ریسه رفت و
گفت : زیارتتان خیلی خیلی قبول ! غضنفر که حالا درد پاهایش هم فراموش
کرده و داشت از عصبانیت می ترکید ! فراموش کرده بود که سالها قبل صدام
اعدام شده ، فریاد کشید : مرگ بر صدام یزید کافر ، صدام رفتنیه ! . . . . . .
مرزبان عراقی دهانش گشادتر شد و دندانهای ناموزون و برجسته اش بیشتر
هویدا شد ، دهانش تا بناگوش باز شد و باخنده ای تلخ گفت : حالا زیارتتان
صد چندان قبول ! غضنفر و زبیده از ترس اینکه شب بشه و باز مجبور شوند
که در حسینیه شلمچه بیتوته کرده و باز برق قطع بشه و سرما و مستراح
و قاطی شدن نامحرم و صدای آژیر . . . و هزار زهر مار دیگه وبال گردنشون
بشه ! با عجله لاشه خسته خود رو انداختند توی اتوبوس خرمشهر- بوشهر
و حرکت . یکی گفت : بر شاه نجف ، یار محمد صلوات . . . .
ولی دیگه اونا نای فرستادن صلوات نداشتند . . . . . . . پایان
<<< نیـــــــم قــــــرن فـــــــــــراق >>>
این تصویر مربوط به پنج رفیق صمیمی ست که بعد از پنجاه سال باز
هم بمناسبت بیماری سخت صغیری در روز پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۰
بدور هم جمع شدند و زحمت این عکس " اقلیما " دختر نازنین صغیری
کشیده . . . . . . ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اونا ۵۰ سال قبل بطور شبانه روزی باهم بودند ، دوست بودند و یار ، پر از امید
و مملو از آرزو ! هرکدام هنری داشت ، شاعر ، خواننده ، کارگردان و نویسنده
و بازیگر . همه اما از تئاتر دبیرستان با هم گره خوردند . . . گاهی بفکر فرار از
بوشهر بودند که بروند به پایتخت و یک شبه مشهور شوند ! گاهی بفکر مقابله
با فقر اجتماعی و ضدیت با دستگاه جبار شاهنشاهی ! اما افسوس گروهی
بریده و ندار بودند ، خسته و هیجان زده و کنجکاو بودند . خاطراتی بسیار باهم
دارند . بس تلخ و شیرین ! از روزهای نمایش و عشق و عاشقی دوران جوانی
و باند بازی و ادای گرشا و متوسلانی و زنده یاد بیک ایمانوردی و آرمان در فیلمهای
دلهره و وحشت و خشونت در آوردن ! تقدیر اما چنین بود که بعد از چندی هرکس
جهت امرار معاش خود براهی برود . و در این روز که از اطراف واکناف بدورهم جمع
شدند آن قدر در منزل صغیری ، یاد گذشته نموده و خندیدند که بیمار عزیز صغیری
اظهار نمود : اینهمه پزشکان در مشهد و تهران نتوانستند منو معالجه کنند ، اما
شما با این خنده ها و یاد پنجاه سال قبل بیماریم رو التیام دادید ! در این میان اما
چندنفر از دوستان انان به دیار باقی شتافتند که یادشان گرامی و روحشان شاد .
شماره یک . رمضان امیری : او سالهاست که هنر را رها نکرده و آن
قدر به هنرمندان عشق می ورزد که بعد از فراغت از آموزش و پرورش و بازنشستگی
بعنوان مسئول فرهنگسرای شهید گنجی بهمراه جوانان ونوجوانان هنرمند ،
حشر و نشر می کند و از شرکت در فیلمهای سینمایی و سریال و تئاتر هم غافل
نیست . او در فیلمهای سینمایی : کسی مرا به نام می خواند - اخلاص - باران
تاتوره - رازشب بارانی - کفش کتونی - مثل یک قصه - سفر غریب و چند فیلم دیگر
بازیگر بوده ویا در سریالهای تلویزیونی : مسافر عاشق - مهمان پذیر دلپذیر - رهایی
بازیگر بوده که هر کدام بارها از سینما و تلویزیون به نمایش در امده . نمایشنامه -
-هایی چون :نادرشاه افشار - گمراه - ارشیر و اردوان - بختک - گرگور کهنه -
زیر بیرق بیگانه - زائران برزخ - چنگو و و و و و و بازی نموده . و کارگردانی نمایش-
-نامه های مثل : رقص سگ - عزایم نشین - از پا نیافتاده ها - دیکته وزاویه -
شب بارانی - سربداران و و و و و و نیز بعهده داشته .
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست / هرکسی نغمه خود خواند و از
صحنه رود . . .
صحنه پیوسته به جاست / خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد .
شماره ۲ - منوچهر بهروزیان - وی همراه دوستان خود در نمایش -
- نامه های گمراه و نادر شاه افشار و چند نمایش دیگر بازی نمود وسپس راه
خود را بسوی نان در آوردن کج نمود ! . چند صباحی در اداره کشتیرانی بوشهر
- بندرعباس و خرمشهر خدمت نمود و حدود سال ۱۳۷۰ راهی اروپا شد و رحل -
اقامت را در سوئد افکند . حال هر چند صباحی به ایران می آید و سری از دوستان
می زند . او در نمایشها آن قدر جدی تمرین می کرد که همیشه مورد ستایش بود
گفتم که چرا رفتی تدبیر نه این بود / گفتا چه توان کرد تقدیر چنین بود
گفتم که نه وقت سفرت بود چنین زود / گفتا که مگو مصلحت حق چنین بود .
شماره ۳ - ایرج صغیری - او در این ملاقات بیمار و خسته هست ولی
اصحاب رادیو و تلویزیون و مطبوعات دست از سرش بر نمی دارند و او اجبارا" بهمراه
خانواده خود در انزوا زندگی می کند . وی با نقش شمر ذالجوشن در تعزیه محله خود
در شکری بوشهر گل کرد . نمایش قلندر خونه او در سالهای ۵۲ و ۵۳ مثل بمب
در سطح ایران ترکید و هنوز هم هیچ گروه نمایشی استانی نیامده که مثل این
نمایش در سطح ملی مطرح شود . بطوریکه بیش از یکماه تئاتر شهر تهران را با
انبوه تماشاچیان مشتاق ، مجذوب خود کرده بود . دکتر علی شریعتی از صغیری
بخاطر اجرای نمایش ابوذر و برونته در زنجیر تجلیل کرده و در یکی از کتابهای خود
از صغیری تمجید نموده . صغیری نیز مانند بقیه دوستانش با نقش نادرشاه افشار
در نمایش اولیه و نمایش گمراه به کار گردانی مهدی رستگار کار هنری خود را شروع
نمود . بعد از انقلاب بعنوان معاون امور سینمایی کشور در تهران مشغول شد ولی
بدلیل علاقه به کار هنری فیلم سینمایی طفر را شروع نمود که بعلت وسواس او در
کار هنری ، تدوین و فیلمبرداری و اکران آن ، سالها بطول انجامید و باز بدلیل جو
امنیتی اوائل انقلاب ، سکانس های زیادی از فیلم سانسور شد و بنام سفر غریب
تغییر نام داد . و شد یک شیر بی یال و اشکم . . ! در این راه صغیری اما ضربه ی
معنوی و هنری و مادی سختی متحمل شد . بعد هم در فیلمهای متعدد و سریالها
و نمایشهای دیگر اجرای نقش نمود و اغلب در کسوت کارگردانی و نویسندگی
اجرای نقش می نمود که ذکر آنان ، خارج از حوصله این مقال است . صغیری در
اسفند ماه ۱۳۸۹ بعنوان چهره ماندگار استان معرفی و پس از نصب تصاویر وی روی
بنرها و تابلوهای تبلیغاتی از سوی ارگانها و نهادهای هنری استان از او حسابی
تجلیل شد . وی دارای آثار چاپی و مقالات زیادی در مطبوعات نیز می باشد .
بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم / باشد که نباشیم و بدانند که بودیم
شماره چهار علیرضا حق شناس - او نیز مثل خیلی از نوجوانان
سالهای ۴۲ و ۴۳ عاشق اشعار سپید بود و به تشویق آموزگاران خود زنده یاد
نعمتی زاده و منوچهر آتشی ( که اولین کتابش تازه از زیر چاپ بیرون آمده بود )
بکمک فروزانی ، مرحوم بیاتی ، محمد امیری و رسول مهرسای ( پزشکان فعلی )
مهندس عبدالحسین اشعری و بقیه دوستان نشریه مشعل را راه انداخت . بهرصورت
حقشناس نیز با نمایشنامه نادر فرزند شمشیر ، گمراه و برگی از یک کتاب و چند
نمایش دیگر به کارگردانی زنده یادان مهدی رستگار و منوچهر آتشی شروع نمود
واو هم خیلی زود خودش را کنار کشید و جهت امرار معاش در سلک افسر نیروی
دریایی در آمد . و پس از چند سال آموزش در خارج از کشور به وطن برگشت و با
یکی از افسران هنرمند و حساس و ضد رژیم شاهنشاهی بنام فیروز جلالی زنوزی
آشنا شد و هر دو اشعار هم تصحیح و جهت چاپ وبانام مستعار در مجلات تهران
به چاپ می رساندند . پس از چندی که افشا شدند وی برای مدت هفت سال
به جزیره خارگ و زنوزی هم به خرمشهر منتقل شد . در این میان اما زنوزی با
شروع انقلاب وبا نوشتن کتابها و سناریو های فراوان جهت فیلم ها یک چهره ملی
شد بطوریکه جوایز ادبی جلال آل احمد و زرین دریافت نمود و در دائره المعارف
ویکی پدیا نام وی و آثارش به ثبت رسید . حق شناس اما قبل از انقلاب بدلیل فشار
نظام استعفا داد و با شروع انقلاب اسلامی مجددا" به نیروی دریایی برگشت .
و به تقاضای بازدار و عبدالرسول میگلی نژاد که بعدها در پست رئیس آموزش و
پرورش و دیگری سردبیر نشریه صدای بوشهر نشستند ، نمایش های متعددی
برای مدارس کارگردانی می نمود و هنوز نیز جهت ارضای احساس هنری خود با
جوانان و نوجوانان محله خود نویسندگی و کار گردانی نمایش های متعددی
عهده دار است که تاکنون الواح و جوائز متعددی دریافت نموده .
می رسد روزی که احساس مرا باور کنی
می رسد روزی که بی من ، روزها را سر کنی
می رسد روزی که تنها در کنار عکس من
خاطرات کهنه ام را مو به مو از بر کنی .
شماره ۵ علیباش دشتی -- او خیلی زود در نوجوانی پدر زحمتکش
خودرا از دست داد . پدر که بنا بود بعلت سقوط از ساختمان به رحمت ایزدی پیوست
و علیباش که صدای گلپا و ایرج ( تازه به شهرت رسیده ) در حنجره طلایی خود
مکرر چهچه می زد حال با این مصیبت غمی خفته در صدایش نشسته و او همیشه
گرم کننده محفل دوستان بود و با این صدا در نمایش های نادر فرزند شمشیر و
گمراه و یا بقیه نمایش ها حسابی مورد توجه تماشاچیان و لاجرم مورد تمجید
کارگردان ها قرار می گرفت . روزی که اونیز می خواست از جمع دوستان برود و
در پی معاش باشد ، زنده یاد منوچهر آتشی خیلی اصرار نمود که با این صدا حیفه
بری وبرگرد که تقدیر چنین بود . علیباش جنجره طلایی بعدها بعلت ناراحتی قلبی
صدای خود را از دست داد . و تجمیع این پنج دوست قدیمی نیز به همت او بود
باز هم یک صدا خاموش شد / یک نوای بینوا خاموش شد
ترس ما از هجرت یک گل نبود / وحشت از تبعید یک گلخانه بود
تصویرعلیباش دشتی در حالت نشسته روی کاناپه می باشد
قهـــــــــــــــــــــــر مانان خــــــــــــاموش
راستی گاهی با خود اندیشیده اید که شهروندانی در لایه های اجتماعی ، یافت
میشوند که باعطف باینکه با خود مشکل دارند ، اغلب موجب نشاط و تفرج بقیه
مردم می شوند ؟. در شهر ما هم از این نوع شهروندان ،وجود داشته و دارد که امروز
می خواهم ضمن یادی از این قهرمانان خاموش ، بعلت غرور نوجوانی و جوانی
که گاها" برای لحظه ای تفریح ، دل آنان را بهمراه بقیه جوانان بدرد آورده ام ،
عذر تقصیر از آستانشان ، خواستار شوم . ضمنا" چنانچه دوستان از این نوع
شهروندان و یا دیگر شهروندان خوبمان خاطره ای دارند ، با کامنت یادگاری
بگذارند .
رجو سیاه : تنها آدم شفقی ! یعنی سیاه براق ، در شهر ما رجو سیاه بود .
تا یادمان می آمد او همیشه چوپان محلی بود و گوسفندان مردم را برای چرا
به اطراف شهر می برد . چیل او همیشه تا بناگوش باز و خندان و شاد بود .
شعری براش درست کرده بودند بنام : پند بردیم به غپی رجو سیاه دمش دوید.
یعنی بچه ها یک توپ گلف قرمز رنگی ، بسوی دریا می بردند و همه با چوب
به توپ می زدند که چون موجب آشفته شدن گله گوسفندان رجو سیاه میشد
و رجو عصبانی می شد . این شعر را . . . بهر صورت رجو بعد از انقلاب ، با
پیراهنی سفید و نو نوار دیده می شد و دیگر از گوسفند خبری نبود . بچه هاش
مهندس و کارمند شده و او دیگه فیس می داد و چند سال بعد به رحمت حق پیوست
خنجرو : اسم او مرتضی بود ولی اگر کسی باو می گفت خنجرو ، با بد ترین
فحش ناموسی اورا بدرقه می کرد . او مستخدم فرودگاه بود . فرودگاه جدید تازه
افتتاح شده و مرتضی هم با شکم گنده اش بین مردم و در سالن مشغول نظافت
با جارو بود من نیز بهمراه ایرج صغیری ( هنرمند خوب کشورمان ) در دوران بی خیالی
باتفاق هم رفته بودیم مردم نو نوار ببیینیم ایرج با زیرکی بمن گفت به مرتضی
بگو : خنجرو . . . او خیلی خوشش میاد . . من گفتم خنجرو . . . که ناگهان با
عصبانیت گفت :( .......) . من از این فحش ناموسی که همه متوجه شده بودند
ونگاهمان می کردند چنان شوکه شده و خجالت کشیدم که فرار کرده و تا یکماه
به فرودگاه که محل تفریح ما بود نرفتم . خدایش بیامرزد و مرا ببخشاید . . . . .
غلو گنا: شبی خوفناک خبردار شدیم که درمحل چهار کوچه محله ما ، اتفاقی افتاده
همه بانجا رفته و مشاهده کردیم که چماق های پی در پی ( کل محمد ) که بزرگ
محل بود روی پیکر نحیف مردی خسته و وامانده فرود میاد و او بی محابا نعره میکشد
هیچ گزمه ای در کوچه نبود تا اینکه نیمه شب او را خون آلود در کوچه رها کردند
بعدها گفتند غلو عاشق بوده و از محله ای دور بانجا آمده و کل محمد هم به خیال
اینکه به ناموس وی نگاه کرده او را اینگونه خون مالی کرد . غلو از آن پس دیوانه
شد و هیچ کس نفهمید چرا ؟ او یکریز حرف می زد و هر گز مزاحم کسی نمی شد
یکروز که در چهار باندی از اتوبوس پیاده میشد ، ماشینی اورا له کرد . یادش بخیر .
ملاله تیک تیک : اسم اصلی او را نمی دانم ولی وقتی باو می گفتیم ملاله تیک تیک
خیلی عصبانی میشد و فحش های آبداری نثار می کرد و ماهم لذت می بردیم .
فکر کنم او تنها جاروکش شهرداری شهر بود . قدی لاغر و بلند داشت ، زیر عرق بود
که یکی داد می کشید ملاله ! و او سنگ بر می داشت که یکباره تمام بازار یکصدا
فــریاد می زدند ملاله و او دیوانه می شد . وی سالها قبل برحمت ایزدی پیوست .
میرزا علی حراروت : میرزا علی یکی از حسابداران خبره تجارتخانه مشلش بود .
او سری طاس و هیکلی گنده داشت . بعد از مدتی بالاخانه اجاره داده و بصف تفرج
مردم در آمد . او بی اندازه از کلمه حراروت بدش می آمد . بمحض اینکه در بازار
پیداش می شد مثل صدای اکو همه می گفتند حراروت و او عصبانی و با سنگ و
فحش بمردم می پرید . وی هم به دیار باقی شتافته و عذر تقصیر از درگاهش دارم .
علی کوچیکو : علی دارای اندامی نحیف و اساسا" کوتوله بود . او همیشه لبخندی
به لب و با تمام فقری که گریبانگیرش بود به دنیا می خندید . همه استثمارش --
- می کردند و او را به سخت ترین کارها ، وادار می کردند . از او اغلب جهت لجن
کشی حوض ها و چاه و آب انبار در برابر یک وعده غذا ، استفاده می کردند . او در
حسرت داشتن یک ساعت مچی عمر را گذراند . هنگامی که می گفتیم : علی
ساعت چنده ؟ ناگهان هرچه در دستش بود از قبیل سطل و بیل و غیره می اندا -
- خت و با غرور مچ هایش را نگاه می کرد و می گفت : ساعت دوازده و نیم شب .
بعدها ما متوجه شدیم که در همین ساعت بدنیا آمده و در همین ساعت مادرش
سر زا رفته و او رو تنها گذاشته . . . . سالها بعد از انقلاب اورا بطور اتفاقی کنار
دیوار قبرستان شهر دیدم که دراز کشیده و گدایی می کند . می گفت اپاندیست
عمل کرده ولی از بیمارستان با شکم پاره فرار کرده . چندی قبل برحمت ایزدی
پیوست و در همان قبرستان بخاک سپرده شد . یاد این قهرمان خاموش گرامی باد .
عامو قندی : مشهدی رضای جمال مشهور به عامو قندی از دو چشم نابینا بود .
او هر روز هنگام اذان مغرب با الاغش برابر محله ما (بنمانع ) میرسید . روی الاغ
می ایستاد و اذان می گفت . ما هم که بدنبال تفریح هیتلری بودیم ! سگی را رها
می کردیم تا الاغ رم کند و عامو قندی بیافتد و ما بخندیم ! خدایش رحمت کند . . .
عیوض عقرب : او مترجم زبان انگلیسی بود یعنی مستخدم گمرک ولی کنار انگلیسیا
، زبان فول بود . عیوض دائم الخمر بود و همیشه مست و بی آزار بود . او وقتی
نشئه میشد ، روی دستهاش فرسنگها راه میرفت و ما براش دست میزدیم و از این
نظر به عیوض عقرب مشهور شده بود . . او فرزند عامو قندی فوق الذکر بود . بعد از
انقلاب و چند روز قبل از مرگش او را دیدم که خیلی دلواپس آینده پسرانش بود . . . . .
میر شکار : او مردی آرام و متین بود ، همیشه در خودش فرو رفته بود !
هر روز یک حصیر سنگین زیر بغلش میزد و از جفره علیباش چند کیلومتر راه
می آمد تا کنار دبیرستان سعادت ! کمی توقف می کرد و بر می گشت .
همه آرزو داشتند با او حرف بزنند و راز زندگیش را بدانند ولی او همیشه
تو دار بود و ذم به تله نمی داد . استاد موسوی ، نقاش چیره دست استان
از میرشکار ، تابلویی خلق کرده بود که سالها در آرایشگاهها و نمایشگاهها
نصب شده بود . این قهرمان در شبی سرد زمستانی بدیار باقی شتافت .
تماته : او هم یکی از نظافت چی های شهر ما بود که بدلیل اینکه از کلمه
تماته (گرجه فرنگی ) بدش می آمد ، بمحض آفتابی شدن در خیابان همه
باهم دم می گرفتند : تماته ! او بیش از اندازه عصبانی می شد و فحش های
رکیک می داد و ما گشتاپو های شهر هم کیف می کردیم . جسد بو گرفته
او را یک روز در خرابه ای در شهر پیدا شد . از پیشگاهش عذر تقصیر دارم .
بادمجون : جعفر را می گویم . او جنگ زده بود اصالتا" از بوشهری های مقیم
آبادان بود . خانه اش در شیراز همیشه پذیرای انبوه دوستان بود . گاهی
مردم باو ( نبوش ) هم می گفتند . مدتی بخود قبولانده بود که از کلمه
بادمجون متنفر است . تا اینکه براش عادت شده و تا پیداش می شد همه
باهم می گفتند : بادمجون ! و او حالت استفراغ بخود می گرفت . (نبوش)
عاشق تیم تاج (استقلال ) بود او با زحمت زیادی مغازه ای را در عادل آباد
شیراز خریده و مبل و پرده و همه چیز آن آبی کرده بود که می خواست
فردایش بنگاه معاملاتی استقلال افتتاح کند اما یکروز قبلش سکته کرد ورفت
خلیلو : تازه بازنشست شده بودم ، پیکان مدل ۵۶ خود را تازه رنگ زده و با شوق
در حال مسافرکشی بودم که در یک صبح پائیزی مردی را دیدم آراسته و موقر و
هیکلمند که انگشتانش را بالا گرفته متوقفم کرد اورا سوار ماشین نمودم درب
دبیرستان دخترانه با تحکم گفت : نگهدار ! پیاده شد ، کمی رفت و وقتی دید منتظر
کرایه هستم برگشت و بامشت روی کاپوت ماشین کوبید و گفت : میری یا ماشینت
آتش بزنم . من جا خورده و گاز داده فرار کردم . جریان از دوستی پرسیدم گفت :
این خلیلو هست که تازگی کله زده و یه نفر هم کشته ، بالاخونه رو اجاره داده ....
از آن پس هر وقت ما رانندگان او را در خیابان می دیدیم که انگشتانش بالا گرفته
گاز می دادیم و می رفتیم . او هنوز زنده و مقاوم هست و بعلت صرف برنج پاکستانی
و هندی روز بروز پهن تر می شود . با کسی حرف نمی زند ولی نگاهش دهشتناکه. .
افتوه : او مدتی در انبار بیمارستان کار می کرد که یکروز شیطون گولش زد و یک
آفتابه به خانه آورده بود و از آن موقع همه باو می گویند : افتوه ! افتوه هنوز زنده
است و دست فروشی می کند اما بمحضی که مردم دم می گیرند : افتوه افتوه !
او همه چیز رو رها می کند و با فحش و ناسزا بدنبالشان می دود و مردم بیکار هم
لذت می برند .
پایان : چون قصه این قهرمانان خاموش طولانی شد لذا از ذکر نام بقیه فعلا "
خودداری نموده و می گذارم برای وقتی دیگر و یاد آنان از کامنت دوستان . . .
یا حق
تخم ، تخم ِ خــــــِـــــــدر
خالو خدر ، ادمی ساده لوح با احساسی خسته ، ناشی از شیارهای
سیاه روزگار بود ! در کودکی هم پدر و هم مادر از دست داد .و ناگزیر کنار
سفره خالی خواهر ، شکم را سالها از غصه و نان پرکرد ! تا اینکه کم کمک
واپشکید ! ( رشد کرد ) . حالا او برای کسب روزی از تنگستان راهی بوشهر
شده و اولین شغلش هم ، شاگردی یه تنگسیری دیگه بهمراه الاغشون بود
تا شاید بار هندوانه خودرو بفروشند اما خودش خاطره اولین سفر تجاریش رو
اینطور تعریف می کند : << مو و کل مندی جل خر شاهان خیار کردیم و
اندیم بندر که برفوشیم ( من و کربلایی ماندنی خورجین الاغ را پراز هندوانه
کردیم و امدیم بوشهر که بفروشیم ) کل مندی هم شیره ای بی و هم قلیونی
همینکه رسیدیم بندر ، رفت سایه دیواری و خو ( خواب ) رفت مو هم قاره
می دادم ( داد می کشیدم ) که هی مردم بیاین خیار تنگسیری ببرین !
چند تا جوون بندری از اون تخم حروما ، اومدن مشغول کشیدن خیارا با ترازو
شدن . چند تا هم فقط با ملاسی ( حلب نفتی ) تنبک می زدند و قری می -
- دادند و دستی به خیارا می کشیدند و می رفتند . مو پس از یه ساعت که
با دو جوون مشغول چونه زدن بیدم ، سرم بلند کردم دیدم توی جل خر ،
هیچی نی ! بعد متوجه شدم که ای تخم حروما هر بار که کنار ما رد میشن ،
یه خیاری داخل ملاسی میاندازن و تنبک می زنند و میرند . . . زود کل مندی
بیدار کردم که : پا شو جای خیار کلمبن ! کل مندی هم که تریاک و قلیون
نکشیده بید از بندر تا تنگستون با ترکه خر اونقدر زدم که بدنم تا مدتها گل
باقله ای شده بید ! >> . حسرت مال و منال و ارزو و رنج ، کم کم از خدر
مردی ساخت خستگی ناپذیر . بعد از چند سال ناچار به بوشهر رفت و با
کارگری و فعله گری و دستمرد چندر غازی در خانه یکی از خویشان خود بنام
زار یوسف ، زندگی جدید رو شروع کرد . بدنش بسبب سوء تغذیه و کار سخت
مثل چوله ( خارپشت ) و راه رفتنش همانند گاچی رورو(پرنده ای) شده بود !!!
![]()
چندی بعد جهت مزیری و جاشویی با موتور لنج ، به دبی و قطر سفر کرد و
در یکی از همین سفرها بود که تاجری ایرانی از سگ جونی او خوشش امد
و اونو بکار گمارد . او چند سالی در قطر کار می کرد که سفری به بوشهر
امد . و ما متوجه شدیم که خدر قدری سفید و زلال شده و با فیس حرف
می زند . او می گفت : همه گتریها ( قطری ها ) ری مو ( روی من ) حساب
می کنن و مرتب میگن تخم تخم خدر ! . . در سفرهای بعدی ما متوجه شدیم
که خدر چیزهایی میاره و ما برای اولین بار دمپایی انگشتی ابری ، و پتو
خارجی و حصیر نرمه ژاپنی می دیدیم ! با خود می گفتیم : عجب ! خدر
با این سادگی و بی سوادی اینقدر توی دل عربها جا کرده که مرتب میگن
تخم تخم خدر ! یعنی نژاد فقط نژاد خدر ! ما که بچه شهر هستیم اگه بریم
قطر تا جر می شیم . سالها با این ارزوها زندگی می کردیم و دیگه سینوس
و کسینوس جبر و مثلثات دبیرستان ، توی مغزمان نمیرفت و همه اش بفکر
قطر و دمپایی انگشتی و حصیر نرمه بودیم !
![]()
سالها گذشت و خدر بساط زن گرفتنش جور شده بود ! چند تا پتو و چراغ
زنبوری و فانوس ، حصیر نرمه ، ارسی ( کفش ) زنانه ، پارچه چیت و ویل
پاکستانی و ملافه گلدار ! ما همیشه میرفتیم توی صندوقخانه منزل زار
یوسف ، به بساط عروسی خدر نگاه می کردیم !و با حسرت می گفتیم :
میشه یه روزی ماهم بریم قطر و نخم تخم ما بشه !؟ بیچاره خدر هنوز ساده
و صادق بود . شب عروسی یک خمیس( پیراهن ) براق قطری درازی برش بود
و دستهاش غرق حنای سرخ ! حالا شب زفافه ، عروس توی حجله و زار
یوسف میگه : خالو بفرما ! ولی خالو خدر با همان سادلوحی و تعارفات
خود ، گفت : نه خالو نمیشه اول شما بفرمائین ! زار یوسف هم نگاهی به
مردم کرد و خجالت کشید و گردنش گرفت و اونو انداخت توی حجله و درب
رو بست ! . . . . . . . . .
![]()
خالو بعد از ازدواج از قطر اخراج و باز هم بیکاری و سرگردانی ! تا اینکه
شهرداری ، اونو بعنوان سپور استخدام کرد و او انقدر از کار سخت و
توانفرسا استقبال می کرد و با دست زباله ها رو بر می داشت بطوریکه
هر شب که بخانه می امد بوی تعفن می داد ! اغلب مردم از نزدیک شدن
باو خود داری می کردند . بتدریج همسرش بعد از دو شکم زائیدن ، از خدر
جدا شد ! و خدر ماند و اوارگی مجدد ! مدتی بعد بعلت جسارت و نترسیدن
از مرده ، برای نظافت سردخانه و جابجایی اجساد در بیمارستان استخدام
شد . مسئولین بیمارستان که سادگی وی را دیدند و با کمبود خدمه زن رو
برو بودند ، خالو را به اطاق زایمان زنان منتقل کردند و خالو هم همیشه با
ادامه مطلب
یـــــــــــــاد دوران !
خاطراتی حقیقی ، شگفت ، طنز و متنوع از روزهای قبل از انقلاب ۵۷
در بوشهر و چه خوب می شد چنانچه همرهان ، خاطراتی داشتند ،
در چند خط کامنت بعنوان یادگاری ، ثبت می نمودند :
۱ - هوای دیماه بوشهر بس ناجوانمردانه سرد بود ، / رجو سیاه / لبهایش
از ترس سفید شده ! گله گوسفنداش حیران و اّشفته بودند . دو تا از پرسنل
ستاد تخریب نیروی هوایی ، اونو کشان کشان بسوی ستاد پایگاه ،
می کشیدند . او سالها بود که گوسفندان مردم رو می چراند و امروز نیز
چون روزهای گذشته ، فارغ از هیاهوی تظاهرات در دشتی وسیع ، نزدیک
دریا و فرودگاه گاهی نی می زد و گاهی شروه می خواند ! چهره ای سیاه
چکنه ای داشت و وقتی بچه ها باو می گفتند : رجو ! مگه واکس شفق
قیت ( قورت ) دادی ؟ خنده ای معصومانه روی چهره اش می نشست !
حالا بجرم داشتن دو عدد نارنجک در دو جیبش اونهم اطراف باند پرواز نیروی
هوایی !کشان کشان اونو به ستاد می برند . رجو می لرزید ، دستپاچه شده
و زبانش بند اومده و فقط با خنده می گفت : نارنجک !!!!! و اّن دو مامور
از خنده وی بیشتر عصبی می شدند . خلاصه پس از کشیدنش روی
حارها و خاشاک و ماسه ، لاشه خسته اش رو انداختند توی اطاق افسر
نگهبان ! دو مامور شناسایی و تخریب بوی یورش برده و با احتیاط لباسهای
پاره اش رو کندند و با انبرک مخصوص محتویات جیبش رو خالی کردند !
مشاهده نمودند که فقط دوعدد نارنج سبز در جیبهایش هست ! یکباره زبان
رجو باز شد و باخنده گفت : دیدید ؟ شما نمیذاشتین بگم اینها نارنجن نه
نارنجک ! ! ! و افسر نگهبان با یک تیپا اونو بدرقه کرد !
۲ - رمضون ! ادم گیجی بود . همیشه یا تپق می زد و یا نیمی از حرفهاش
فراموش می کرد ! همواره مورد تمسخر دوستان قرار می گرفت ... دیدن او
برای همه ارامش دهنده و فرح بخش بود . بویژه در بحبوحه گرم انقلاب . . .
اونروز صبح رمضون میان جمعیت تظاهر کننده بود . خیلی تعجب کردم !
رمضون که هیچوقت نه ته پیاز بود و نه سر پیاز ! داخل جمعیت چه می کند !
او در خیابان ششم بهمن سابق یا انقلاب فعلی نزدیکی های دریا بود .
تا مرا دید گویا قله ای فتح کرده با خوشحالی فریاد زد : همین حالا یک لندور
مال ساواکی ها ، مردم اتش زدند و خودم هم کمک کردم . راسی راسی
ای انقلاب مردمیه ! و وقتی نزدیک اّتش رسیدیم ، مشاهده کردم که رمضون
وارفت ! میلرزید و لبانش سیاه شد ! گفتم چه شده ؟ گفت : بیچاره شدم
این ماشین خودمه . . . با بدبختی و قرض و قوده چند ماه پیش این لندور رو
خریدم و امروز سحر باصرار مادرم اومده بودم پارک کردم برم کله پاچه بخرم
که وقت برگشتن دیدم مردم اطراف لندور که کنار ساواک پارک شده بود جمع
شدند و بعضی می گفتند فکر کنیم این ماشین ساواکی هاست . منهم گفتم
خوب اّتشش بزنین و خودم هم کمک کردم . . . . وای حالا یادم اومد . . . . .
بیچاره رمضون . . . دین خود رو بانقلاب ادا نمود !!!!
۳- شبی خوفناک بود ! بتازگی به مسجد جامع عطار که مرکز انقلابیون بود
از طرف گاردی ها حمله شده و مردم شهید و زخمی داده بودند ، روحانیون به
همراه اقای حسینی ناپدید شده و جو حسابی نظامی بود ! در محله نیدی
مسجد امیرالمومنین مملو از جمعیت و اقای قرائتی هم داشت سخنرانی
می کرد . خارج از مسجد هم که که چراغ های کوچه نور کمی پاشیده بود ،
مردم کنار هم چپیده و در سکوتی مطلق فرو رفته بودند ! عبداله پاسبان هم
اونشب لباس گاردیها پوشیده و کلاه کاسکت اّهنی سرش بود ، باطوم درازی
هم دردستش ، قدی بلند داشت ، تازه درجه گروهبان دومی گرفته بود !
پدرش همیشه با سادگی و افتخار می گفت : عبداله ی ما یه درجه از اعلحضرت
کمترن ! من حوصله ام سر رفته بود و عبداله پاسبان هم مثل اینکه از سکوت
حوصله اش سر رفته بود ! ناخوداّگاه یک سنگ ریزه ای از زمین برداشتم و میان
انگشتان گذاشتم و درست به کلاه اّهنی عبداله زدم ! تق صدا کرد ! ناگهان دیدم
عبداله با باطوم بجان مردم افتاد ، همهمه در گرفت ، صدای قطع بلندگو ! تیراندازی
هوایی و بزن بزن . . . ومن نیز با بقیه درکوچه ها میدویدیم .با لذت و ترس و لرز
بخانه رفتم و گوشه ای خفتم ! سالها بعد از انقلاب روزی عبداله پاسبان رو
در تبعید گاه جدید دیدم که در سوک فرزندش که بتازگی تصادف کرده بود ،
عزاداراست . یواشکی جریان اونشب رو براش گفتم که من اینکار کردم تا تو
دستت نرم کنی ! گویا مرگ فرزند فراموش کرده و چیلش ( دهانش ) تا بناگوش
باز شد . . . . . . .
۴- شبهای تظاهرات ، در مسجد کوچک محله جمع میشدیم و نگهبانی محله
رو می دادیم ! مدتی گرفتار حلال و حرامی بودیم باین صورت که چون تعدادی
از رفقا چپی و باصطلاح کمونیست بودند و سر پرست ما حساسیت داشت
همیشه می گفت این چپی ها که چای می خورند استکانها نجس میشه و
ما مجبور بودیم تا پاسی از شب بمانیم و لیوان و استکانهای رفقا اب بکشیم !
چند روزی بود که دغدغه ما بیشتر شده بود ! باین صورت که مردم محله از ما
انقلابیون ! گله داشتند که مدتیه لباسهایشان که روی طناب لباسی حیاط
هست ، شبانه بسرقت میرود ! خانه ها همه ویلایی بودند و هنوز فرهنگ
- اّپارتمان سازی توی شهرما ، جایی نداشت ! ما به ساواکی ها ، شک داشتیم
و بعضی ها هم به رفقای چپی و خدانشناس ! اما نگو دزد توی خودمون بود
یکی از همین بچه مسلمانان سجاده اّبکش ! بنام / جمالو / ! ما هم چون هم
مسلکمان بود ، گندش در نیاوردیم و هر شب دونفر هم می گذاشتیم تا از
جمالو محافظت کنند که لباسهای مردم کش نرود ! ! ! !
۵- روزهای گرم و تفتیده شهریورماه بود و ما هم باتفاق مردم ، از صبح تا کنون
که خورشید سوزان روی رگهای شهر ، شمشیر کشیده ، در گیر تظاهرات و
خیابان گردی هستیم . با هیجان مرتب پا زمین میزنیم که : معلم شهید ما
دکتر علی شریعتی هیا هیا ! . . . . . رسیدیم برابر فرمانداری سابق در
محله سنگی . . . . سربازی سیه چرده ونیمه قیری ! اهل میناب بندر عباس
زیر سایه درخت گویا نگهبانی می داد ! وی در اّغوش تفنگ ام یک خود ، چرت
می زد ! همه می گفتند خوش بحالش زیر سایه خنک درخت ایستاده و عده ای
غبطه سرباز بیچاره می خوردند ! ناگهان چند نفری شعار مرگ بر اّمریکا دادند
و همه بسوی سرباز هجوم اّوردند که : ای سرباز اّمریکایی ! نگهبانی رها کن
سرباز چرتش پاره شد و اینقدر این شعار تکرار کردیم که سرباز دستپاچه شد
و چشمش بست و یک تیر هوایی انداخت ! تیر ناخو اگاه به منبع اب چند هزار
لیتری فرمانداری اصابت کرد و سرباز از ترس تفنگ برداشت و فرار کرد و ما
همگی زیر فواره اّب که از منبع سرازیر شده بود دوش گرفتیم و حسابی
خنک شدیم . . . . غافل از اینکه اّیا این سرباز از ترس سکته کرده یانه
همه می گفتند : عجب اّبی . واقعا معجزه شده . . . معجزه انقلابی !!!
عزت زیاد . . . . . . یاد باد ان دوران . . . . یاد باد . . .
زارسمیل اّدمی بود یه دنده و انعطاف ناپذیر ! او اگر به چیزه پیله می کرد
و مورد عنایتش بود بی تردید و دربست قبولش داشت واگر از چیزی یا کسی
بدش می اومد تا حد مرگ نفرت خود رو ابراز می کرد ! زارسمیل دو دوره
به احمدی نژاد رای داده بود و اّنقدر او را دوست داشت که همیشه از او
با نام کوچک محمود یاد می کرد حالا چند صباحی به انتخابات بعدی باقی
مانده و از همه شنیده که برابر قانون منبعد محمود نمیتونه کاندید رئیس
جمهور بشه . ولی او قانع نمیشد وایران بدون محمود رو قبول نداشت !
بچه ها اغلب پشت پنجره اّونا می اومدند و می خواندند : محمود دیگه
بس کن ! محمود دیگه بس کن ! که اوفریاد می زد : فقط محمود فقط محمود
همسرش روزی غرید که : اّخه مرد حسابی ، محمود چه هیزم تری سی
ما شکسته ؟ وضع ما بهتر که نشد هیچ بدتر هم شده ! زارسمیل که
همیشه شکستهای زندگی خود رو بحساب بد شانسی می گذاشت و
حاضر نبود از منزلت محمود ذره ای کاسته شود ، گفت : از بد شانسی
خودمونه ! وخیری هم می نالید که : پول سهام عدالت کو؟ پول یارانه ها
کو ؟ زارسمیل جواب داد : فرم سهام عدالت همون روز اول توی اداره گم
شد و از بد شانسی بما نرسید . ویارانه ها هم الحمدال. . . بحسابمون
واریز کردن ، سی روز مبادا ! خیری گفت : خو چرا نمیاری خرج کنیم ؟
مخارج اّب و برق و گاز از کجا بیاریم ؟ همه چیز شده بیست برابر !
زارسمیل : محمود خودش گفت ای پول با بقیه پولها قاطی نشه ، ای پول
حلاله واگه توی حساب بمونه بهتره . ! برق هم مصرف نمیکنیم . الان چند
بسته شمع خریدم که مثل قدیم روشن می کنیم و بچه ها زیرشون درس
می خونن ! سی اّب هم یه چاه حفر می کنم توی حیاط تا لباس و کهنه ها
بشوریم ! ودیگه هم اّب مصرف نمی کنیم هم شیر اّبمون سائیده نمیشه !
خیمه (هیزم) هم اّوردم تا سی اّشپزی کم نیاری ! گاز سی چمونن ؟
خطرناکه ! . . . پسر بزرگش مندو با عصبانیت گفت : بوا ! برابر قانون محمود
نمیتونه دوباره نامزد بشه ! مگه زوره ؟ . . . . زارسمیل داد کشید : ها زوره
. . مگه او از مبارک و بن علی و قذافی که سی چهل سال زئیس جمهور
بودن کمتره ؟ .... مندو گفت : اخه بوا می ترسم مردم بخونن : الشعب ،
یرید ، اسقاط ، محمود ! . . . . . و زارسمیل باسنگ بدنبالش دوید و فریاد زد:
فقط محمود ! . . . نمک بحروم چه زود شهامت و شجاعت و و و محمود
فراموش کردی . هربار که میره سازمان ملل از هیبت او همه می لرزند .
بدرک که بعد از هر مسافرت محمود ، تحریم ها شروع میشه ویه سونامی
کوچکی توی مملکت می افته و قیمتها رشد می کنند ! دنیا که فقط اروپا
و امریکا نیس ! ما در زمان محمود اسم کشورهایی بگوشمان خورده که
بیچاره ها داخل متن تاریخ گم شده بودن . . . .
خیری آهی کشید و گفت : زارسمیل حوصله کن . . . انشاال. . . . چهار
سال بعد دوباره محمو می تونه نامزد بشه . . . . . . زارسمیل دادکشید که
- زبونت گاز بگیر ! اخه کدوم یک از رئیس جمهورا و نخست وزیرا ومقامات
بالای قبلی ، که چند سال استراحت کردند ، سالم ماندند اونا خراب میشن
بی انصاف امریکا ، روشون سم نفاق می پاشه ! یا لباس زنونه می پوشن و
میرن پاریس و یا سرازیر زندون ! و یا باید زبونشون قفل کرد ! تا حرف مفت
نزنن ! اصلا ای امریکای دجال مهره مار داره . . بعد از مدتی سرشون باد
پیدا می کنه ! حرفای میزنن که به مذاق ادمی خوش نمیاد ! . . . . . .
![]()
مراسم انتخابات ریاست جمهوری هم کم کم شروع شده بود و مردم در
کوچه و خیابان ، بدنبال کاندید مورد نظر خود بودند . اما زارسمیل خودش رو
زندانی کرده بود و عکسهای محمود از ریز و درشت در صندوق خانه ، نصب
کرده و با ذغال روی چند نقطه اطاق درشت نوشته بود : فقت محموت !
فقت محموت ! فقت محموت !
زمانی که انتخابات پایان یافت خیرو و مندو و بچه های دیگرش متوجه شدند
که بیست و چهار ساعته که زارسمیل گم شده ! دستپاچه شده و همه جا
بدنبال او گشتند که درب صندوق خانه را شکستند ناگهان متوجه شدند
که زار سمیل ساعات زیادی ست که سنکوب کرده و روحش پرواز نموده !
شیون خیری و بچه ها بلند شد . هنگام تشییع جنازه پسر جوانش بیلو
که از کودکی مشاعرش از دست داده بود ، پاها رو روی زمین می کشید و
به تقلید از جوانان مصری و تونسی با ناله می گفت : الشعب ، یرید ،
اسقاط ، زارسمیل ! و مندو هم برای شادی روحش جلو جنازه راه می رفت
و دست نبشه بزرگی که به خط زارسمیل بود وروی اّن نوشته شده بود :
فقت محموت ! فقت محموت
در دستانش باهتزاز در اّورده بود !!!!!!!!!!! . . . . . . . .
![]()
![]()
قصه های خالو غلوم
خالو یک تنگسیری ناب بود ! یک عمر تنها و مجرد توی قلب تنگستان یعنی :
بنه گز ، زندگی می کرد . تلخ و شیرین روزگار را در فراز و نشیب زندگی
مخلخل( کج وکوله ) خود چشیده بود ! تمام عشقش کاشتن بجی یا همان
هندوانه دیم ، میان ماسه ها و خار شترها بود . و چه شبهاکه به تنهایی با
گرگها وشغالهای گرسنه با ایجاد اشکهل ( داد وبیداد ) آنها را میرماند و در
وسط تابستان داغ ، هندوانه ها را می چید و با اجاره چند لوک ( شتر ) پیر !
آنها را به بوشهر میبرد و بین خواهر زاده هایش ، قسمت می کرد . بعد
هم با کارسازی وخرید مقداری قند و شکر و روغن و نفت و آرد به بنه گز
باز می گشت و زندگی مخلخل خود را تکرار می کرد ! اغلب شبهای سرد
زمستان از ترس اینکه توی کومه بماند و از باد شمال سیزنی ( سوزنی )
خمپیسک بزند( کفک بزند ) میرفت بندر و مهمان خواهر زاده هاش بود
واز میان آنان بیشتربه میرزاحسین که بزرگتر بود ، علاقه داشت . او
به تحریک میرزا حسین قصه های سادگی و صداقت روستائیان و
تنگسیرهای مهربان را با لهجه شیرین تنگستانی بیان می کرد . . . . . .
میرزا حسین هم قاه قاه می خندید و گاهی چنان از خنده ریسه میرفت ،
که پشمک یا لقمه ای که در دهانش بود پشت تنگلش ( حنجره اش )
می رفت و تا حد مرگ سرفه می کرد . آن شب سرد زمستان که باد شمال
سیزنی پشت درهای پنج دری زوزه می کشید ، هر دو دل و دماغ خوبی
داشتند . میرزا حسین غافل از آینده ای شی خمپکی ( نادرست و
الکی ) که در انتظارش بود وروزی شاهد به بند کشیدن عزیزانش و یا
غربت و آوارگی آنان می شود ! مرتب حمد و ثنای خدای رحمان را ،
بر زبان می آورد و خالو هم که دسنگره ای یعنی زن و بچه ای نداشت و
فارغ البال بود ، آماده یک شب نشینی دنج بودند !
قوری چینی ترک خورده ای روی منقل ورشوی قل قل می کرد و پشمک
ونارنگی و کاظو ( بادام زمینی ) هم بین دستهایشان دسپلکو می شد
( جابجا میشد ) . میرزا حسین پکی محکم به سیگار اشنو ویژه خود زد و
گفت : خالو باز هم بگو ، از قحطی ، از ساده لوحی و صداقت تنگسیرها ،
خالو غلوم : ها . . . میرزا حسین سال سفیدو بید . از چاه کوتا تا بنه گز
و تا جم ، علفی نروئیده بید ، همه جا قحطی بید ، چند سال قحطی و بی
اووی ( آبی ) ، امونمون بریده بید . مانده بیدیم سی یه لقمه نون و پیاز !
خبردار شدیم که توی ایستگاه تاکسی بوشهر یه نون وایی به هر نفر دو
تا نون مجانی میده ! مردم از تموم تنگستون راهی بندر شدند . اغلب پیاده
میرزا حسین : خالو مگه خر یا قاطر نبید ؟
خالو غلوم : ( باخنده ) نه خالو . . . مشتی از خر و قاطرها که از گشنگی
مردن ! مشتی هم خوراک ارازل و اوباش بندریا شد ! خلاصه مو هم مث
مردم پیاده از مسیر ۴۵ کیلومتری شوره زار و مسیله ی اطراف بندر ، خودم
رسوندم به ایستگاه تاکسی ( البته خالو ایستگاه تاکسی فقط دوتا تاکسی
داشت یکی مال خالو کرم ویکی هم سید محمد شوفر که همیشه
یکیشون خراب بید ) . از بد شانسی تا مو رسیدم ، گازوئیل هم تموم شده
و دیگه نون پخته نمی دادن ! ناچار بعلت ازدهام مردم ، هر سه نفر ری کول
( روی دوش ) هم سوار می شدند تا از پنجره ای کوچک در چهار متری
نون وایی سهمیه خود بگیره و بعلت تموم شدن گازوئیل به هر نفر یه چونه
خمیر می دادن ! ( میرزا حسین تقریبا" از خنده غش کرده بود )
خلاصه خالو جون اون شو ( شب ) مو هم یه چونه برداشتم و از بس گشنه
بیدم نپخته یه جا قورت دادم ! دیگه خواستم پیاده واگردم بنه گز که بلا -
- نسبت ریق ریقک ( اسهال ) گرفته بیدم ، تو هم تازه استخدام اداره شده
بیدی و کنگون رفته بیدی ! اون شو چار چنگولو ( چهار دست وپا ) توی
کیچه پس کیچه های تنگ بندر ولو واویده بیدم ( تو کوچه پس کوچه های
تنگ بندر آواره شده بودم ) . نیمه شو برخوردم به چند نغل ( ولگرد ) بندری
که مست و لایعقل ، دنبال تفریح و مضحکه بیدن ! اون سال او دریا ( آب -
- دریا ) سرازیر کیچه ها شده بید و کیچه های محله کوتی ، تقریبا" پر از او
( آب ) بید ! یه ظرفی دادن به مو و گفتن : های تنگسیری اگه تونستی
تا صبح همه این آبها رو ببری کوچه بعدی ، دو عدد نان لواش بتو میدیم .
موی فلک زده هم که از اشکم رو خینی ( اسهال خونی ) می نالیدم واز
طرفی گشنگی ، دل و رودم ، شلال کرده بید ( بهم پیچیده بود ) ! تا صبح
هر چه او کشیدم ، فایده نداشت و صبح که ای غوره های ( ولگردهای )
مست بعد از ساعتها خنده و قهقهه بخونه رفتند ، متوجه شدم بجای دیگ
به مو یه مشقل ( آش پالا ) سیلاخ سیلاخ ( سوراخ سوراخ ) تحویل دادن !
میرزاحسین تقزیبا" از خنده بیهوش شده بود ! ناگهان پشمک هم رفت
پشت تنگلش ( گلویش ) و سرفه امانش نمیداد . پس از مکثی و نوشیدن
یک استکان کمر باریک چای ، یک نخ دیگر اشنو ویژه آتش زد و پس از پکی
عمیق گفت : راسی خالو جریان پیدا شدن نفت تو بنه گز چه بیده ؟
خالو که بارها این قضیه رو برای میرزاحسین تعریف کرده بود ، چون تمایل
او رو دید و همیشه از خنده های میرزا حسین لذت می برد ! شروع کرد :
ها . . خالو . . . یه شو سرد زمستون ، ما دیدیم یه لاندی بری ( لندروری)
اومد توی ولات ( ولایت ) و سه مرد قلچماق ( هیکلدار ) با فکل و کراوات
و بوی عطر از لاندی بر پیاده شدن . اونا بالا سونی گپ میزدن و گپاشون
درست حالیمون نمی شد ( اونا بالا استانی حرف می زدند و حرفهایشان
درست نمی فهمیدیم ) . فقط یکیشون گفت : برید جار بزنید و بهمه بگید
از طرف اعلاحضرت اومدن و میخوایم سخنرانی کنیم . و از فردا همه شما
پولدار میشین ، ضمنا" هر جمله ای رئیس ما گفت دست بزنید . . . . . . !!!
ما که از مدتها بعلت بی بارونی و قحطی ، زمند ( خسته ) بیدیم و آدم
بید که بعلت گشنگی قصب می خورد و اسک می رید ! ظرف چند دقیقه
همه جمع کردیم . رئیس اونا که خپل و غچ تر بی ( کوتاه و چاقتر بود ) ،
داد کشید : ای کلاه نمدی های پدر سوخته ، می دونین زیر پای شما
نفته ؟ (ماهم قحپ قحپ شپ می زدیم ) . ای پدر سوخته های نفهم !
فردا همه شما پولدار میشین و اینجا شرکت پترل ایران و انگلیس بدستور
اعلاحضرت ، تاسیس میشود . فعلا" تا وسائل حفر چاهها اماده می کنیم !
شما برید خانه هاتون و جهت هزینه اولیه هر چه خورد خوراک دارید از روغن
و پول و برنج و شکر فوری بیارید و فردا صبح همه بیان سر کار ! . . . . . .
میرزا حسین از بس خندید کش تنبونش ( شلوارش ) برید که بادست گره
زد ! عرق تمام پیشانی برجسته اش پوشانده بود . . . .
- خلاصه خالو جون ، ماهم هرچه توی کومه و خونه داشتیم از روغن و برنج
و آرد و پیل ( پول ) و لباس کل کل ( مندرس) همه آوردیم و تکدیم ( تقدیم )
کردیم . همه با هم مسابکه ( مسابقه ) می دادیم که بیشتر بیاریم و فردا
حکوکمون ( حقوقمون ) بیشتر بشه ! و آدمای اعلاحضرت مرتب اسم ما می
نوشتن و مشتی چار پایه جابجا می کردن . اما خالو صبح که اومدیم ، دیدیم
بچه نی اما جاش ترن ! ( بچه نیست ، اما جاش تر است ) . ای آدمای نغل
و لامصب رفته بیدن و تموم زندگی ما هم برده بیدن و ما تا سالها جون
نگرفتیم ! بیچاره شدیم . . . . . . .
مهدی یار : حالا سا عتهاست روی قبر خالو غلوم آچاک که در سال ۱۳۶۴
برحمت ایزدی پیوسته ، چمپاتمه زدم و بیاد این خاطرات هستم . قبرش
مثل صحنه مرگش ،و مثل زندگیش خیلی مظلومانه کنار قبرهای پر طمراق
کاشی کاری و سنگ گرانیت و و و و با ساروچ کدری پوشیده شده .
خیلی محافظه کارانه اطرافم را نگاه کردم و به خالو گفتم : خالو جان ،
تاریخ تکرار شده ! با این تفاوت که اگر آن شب چند فکل کراواتی تهرانی
مال شما را به یغما بردند و هم بیکار شدید وهم نفت پیدا نشد ! ولی در
استان ما نفت و گاز و انرژی اتمی پیدا شده و در روز روشن هم صادر
میشه ! ولی جوانان ما سالهاست که در پی نویدها و تبلیغ ها ، فقط
سماق می مکند و از ما بهترون کارها رو بین خود تقسیم کرده اند . . .
در همین افکار و ناله بودم که مشاهده کردم دو فروند مارمولک ، فارغ از
افکار نفتی و استعماری لخت مادرزاد ، چنان همدیگر را در آغوش گرفته
و عشقولانه ، در هم پیچیده اند که گویا سالها در سلولهای انفرادی و
دوراز هم بوده اند ! می خواستم با غبطه بگویم : کاش ما هم مارمولک
بودیم ، که صدای شروه ای از دور دستها ، گویی افسوسی تاریخی -
از فاجعه ای چرکین ، در فضا می پاشد :
یاد شبهای زمستون دراز . / که خورنگ های آتش
توی منقل می سوخت / و مو از ترس غولک
سرمو زیر عبای نه نه جون می کردم . پایان
ایام به کامتان . . . . . .
قاطر ارده ای !!!!!!
هفت سال از شروع جنگ ایران و عراق گذشته بود و در فراز و نشیب شکستها
و پیروزی ها ، همیشه خدارحم شاهد عزیمت دوستانش به جبهه و شهادت و
جانبازی و ایثاربعضی از آنان بود ، گاهی غبطه می خورد که : " اگه مو هم مث
فلانی شهید میشدم حالا توی بهشت جام بید ( بود ) ، اونجا جام خوب بی و
پیش زبیده و بچه ها قرب و آبروئی داشتم . " بهر دری می زد برایش جور نمی
شد که به جبهه اعزام شود . روزی دوستش عبدی که همکارش هم بود گفت :
" خدارحم جان ، حالا که ما قابل نبیدیم با بسیجی ها به جبهه بریم و از تیر و
تفنگ زهلمون میرفت ( می ترسیدیم ) ، بیا با کلاه سبزهای دریایی بریم جنگ
دریایی ! اگه پیروز شدیم ، مدالی ، پاداشی ، چیزی بما میدن و اگه شهید
شدیم هم چه بهتر ! فیس وافاده اش زبیده و نرگس میدن " . خدارحم پشت
گوشش خاراند و گفت : " توی دریا اگه تیر بخوری و تو او ( آب ) شور بیافتی
لارت ( بدنت ) تش ( آتش ) می گیره ! " عبدی خندید : " خو مگه تو جنگ
حلوا قسمت می کنن ؟ خومم ( خودم هم ) می فهمم شهید شدن سختن
کار هرکسی نی ، دل و جراءت می خواد . . . . . . . . . " .
خدارحم بفکر فرو رفت . . . .
لطفا" بقیه را در ادامه مطلب کلیک فرمائید
ادامه مطلب
همه از هم گریزانیم . . . . . . . . !
پاهای معلولش را با آهی سرد ، جمع کرد و در این غروب شرجی
و ولگردی بندر ، عصا زنان بسوی نقطه ای نامعلوم حرکت کرد ،
نگاهش را بسوی کهکشانهای فرتوت ، پرواز داد . از آن روزی که
مراد ، به زانو درد گرفتار شده وتوانایی تحرکی در جامعه ندارد ،
دوستانش بتدریج از کنارش رفتند و او تنهای تنها شده بود ! حتا
بهترین نیلوفران همراهش هم که در مرداب زندگی ودر دره های
تاریک عمر ، آینه های خالی زمانه اش را سرشار می کردند ،
خشکیدند !!!!!!!!! . . . . . . . .
حالا مراد ، هر روز پاهای معلولش را بکمک عصا ، روی گسلهای
شکسته کوچه می کشد و در زیر آسمان نامهربان تنهایی ، گرم
تلاوت سوره و آیه های رویاست ! شاید دوباره خورشید سبز زندگی از
ریگهای رنگین و از سرابها و سرچشمه ها ، رجعتی شیرین ، در قامتی
استوار و بالنده ، طلوع کند ! . . . . . غمی به وسعت لحظه های
محتوم دلهره و تشویشهای عمرش ، در مغاک سینه اش چنگ زده
و باز هم دلواپس زادگاهش و دلشورگی بندر پیر و خسته و تکرار
تلاوت آیه های خاطره و خاطره و خاطره !!!!!! . . . . . . . . . . . . . .
مراد ، عصایش را با خشم بسوی شفق خونین نشانه گرفت و زمرمه
کرد :
چه دنیایی است
همه از هم گریزانیم
نه دست مهربانی می فشارد دستهای ما
و نه گلهای قاصد وعده دیدار
ونه قلبی
پیام آشنایی می دهد از عشق
و شهرم ، بندر خاموش
هم در رخوتی جاوید
همه از هم گریزانیم
شهاب از شب
و مرغ از باغ
ما از خویش
تو از من می رمی
من از تو
خلق از ما
همه از هم گریزانیم
چه دنیایی است !
مراد عصایش را بر زمین زد و پا های معلولش روی زمین کشید و باز
نالید :
آه
ای تنهایی
تنهایی
تنهایی
مرثیه سرای لحظه های من
وای همنشین پیر بیمار
همنشین خسته
اینک ایستاده ام تا غروب را از گذر گاه نخلستان تماشا کنم !
وچه غم انگیز است تکرار قصه مراد و مرادها و سرگردانی آنها
در بسیط نامیمون تنهایی و حکایت زادگاه خفته و پیرشان !
چه غم انگیز است تنهایی :
چه دلگیر است
وقتی میان کوچه های ساکت بندر
مراد خسته از تاکوی باغ خویش می آید
و دریا
نرم نرمک نغمه می خواند
بگوش نخلهای پیر
وشب
آرام می لغزد درون کوچه های ساکت مغموم
![]()
چه دلگیر است
وقتی که
مراد از باغ می اید
وبا خود عاشقانه می دهد آواز
و آهنگ غمین شروه می خیزد
میان موجهای سبز گندمزار
چه دلگیر است
وقتی که
تو از بی طاقتی روز می گویی !!!!!!!!!!!!!
